انوری_دیوانمقطع ها (فهرست)

شمارهٔ 40 - فی‌الحکمة

1. آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

2. گفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست

3. گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای

4. صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست

5. گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده‌ای

6. آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست

7. در و مروارید طوقش اشک اطفال منست

8. لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست

9. او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است

10. گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست

11. خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج

12. زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست

13. چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی

14. هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* خردمند باید دل پادشا
* که تیزی و تندی نیارد بها
شعر کامل
فردوسی
* نرگس مست نوازش کن مردم دارش
* خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
شعر کامل
حافظ
* ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
* از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
شعر کامل
سعدی