عطار_الهی نامهبخش دهم (فهرست)

شمارهٔ 9-(7) حکایت لیث بوسنجه

1. برون شد لیث بوسنجه به بازار

2. قفائی خورد از ترکی ستمگار

3. یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست

4. مگر تو خود نمی‌دانی که اوکیست

5. فلانست او چو خورشیدی همه نور

6. که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور

7. شنیده بود ترک آوازهٔ او

8. چو آگه شد ازان اندازهٔ او

9. پشیمان گشت و چون صاحب گناهان

10. به پیش پیر آمد عذر خواهان

11. که پشتم از گناه خویش بشکست

12. ندانستم غلط کردم بدم مست

13. جوابش داد آن پیر دلفگار

14. که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار

15. که گر این از تو بینم جز سقط نیست

16. ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست

17. ز خضرت بین همه چیزی ولیکن

18. مشو از بندگی یک لحظه ساکن

19. نمی‌دانی که مردودی تو یانی

20. ز حکم رفته مسعودی تو یانی

21. ولی دانی که تا جان برقرارست

22. ترا بر امر رفتن عین کارست

23. تو این می‌دانی و آن می‌ندانی

24. یقین نتوان فکندن بر گمانی

25. خداوندی کبیرست و کریمست

26. ترا با بندگی کاریست پیوست


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
* کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
شعر کامل
حافظ
* داغ مجنون بیابان گرد دارد بر جگر
* لاله ای کز سینه صحرا و هامون می دمد
شعر کامل
صائب تبریزی
* هیچ دانی که چرا پسته چنان می‌خندد
* زانکه گفتم که بدان پسته دهن می‌مانی
شعر کامل
خواجوی کرمانی