خاقانی_دیوانقصیده ها (فهرست)

شمارهٔ 75 - قصیده

1. مرد آن بود که از سر دردی قدم زند

2. درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

3. آن را مسلم است تماشا به باغ عشق

4. کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند

5. وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست

6. ختم وجود بر سر کتم عدم زند

7. از دست عشق چون به سفالی شراب خورد

8. طعنه نخست در گهر جام جم زند

9. بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد

10. وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند

11. جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر

12. گمره بود که در ره ایمان قدم زند

13. و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت

14. تردامنی بود که دم از صبح‌دم زند

15. خاقانی این سراب که داند که مردوار

16. زین خاکدان به بام جهان بر علم زند


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* کسی که دست به زلف دراز او دارد
* چرا به دامن این عمر مختصر چسبد؟
شعر کامل
صائب تبریزی
* گفتی شبی به خواب تو آیم ولی چه سود
* چون من به عمر خویش ندانم که خواب چیست
شعر کامل
جامی
* قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی
* که عقل بر سر بازار عشق حیران است
شعر کامل
فروغی بسطامی