محتشم کاشانی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 331

1. رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش

2. عجب شمعی که از بالا به پایان می‌رود دودش

3. دمی در بزم و صد ره می‌کشد از بیم و امیدم

4. عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش

5. میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی

6. که در یک لحظه صد ره می‌شوم مقبول و مردودش

7. چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی‌باکی

8. که پیش من عزیزش دارد اما می‌کشد زودش

9. من زا لعبت پرستیها دل بازی‌خوری دارم

10. که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش

11. بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن

12. که می‌دانم به جز بی‌تابی من نیست مقصودش

13. طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت

14. به الماس جفا خوش می‌کند داغ نمک سودش


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
* تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
شعر کامل
سعدی
* کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان
* بازآمدی که دیده مشتاق بر درست
شعر کامل
سعدی
* گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
* یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
شعر کامل
مولوی