اوحدی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 243

1. هر نقش که پیش آید گویم: مگر او باشد

2. چون او برود، گویم: آن دگر او باشد

3. بی‌او نبود هرگز چیزی که شود زایل

4. زیرا نشود زایل آن چیز اگر او باشد

5. از خصم نمی‌نالم وز تیغ نمی‌ترسم

6. از تیغ کجا ترسد؟ آن کش سپر او باشد

7. روزی که به قتل من شمشیر کشد دشمن

8. بر هم نزنم دیده گر در نظر او باشد

9. گر راست رود سالک، در هر قدمی او را

10. هر چیز که پیش آید زان پیشتر او باشد

11. جز صدق مبر با خود در راه، که تا منزل

12. هم بدرقه او گردد، هم راهبر او باشد

13. روزی که تو برگیری دست غلط از دیده

14. این جمله که می‌بینی خود سر بسر او باشد

15. زو گر خبری خواهی، با راهروی بنشین

16. تا چون خبرت گوید، عین خبر او باشد

17. چون اوحدی ار خواهی کردن سفر علوی

18. آنجا نرسی، الا کت بال و پر او باشد


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* گفتی، ار من بروم هیچ مرا یاد کنی
* این حکایت به کسی گوی که جان خواهد داشت
شعر کامل
امیرخسرو دهلوی
* دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
* چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
شعر کامل
حافظ
* بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
* بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
شعر کامل
حافظ