اوحدی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 117

1. پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست

2. خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست

3. می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که: نه

4. زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست

5. مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد

6. ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست

7. سود جهان به مردم عاقل بده، که من

8. از بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست

9. خلقی نشان دوست طلب می‌کنند و باز

10. از دوست غافلند به چندین نشان که هست

11. ای محتسب، تو دانی و شرع و اساس آن

12. قانون عشق را بگذار آن چنان که هست

13. ای آنکه یاد من نرود بر زبان تو

14. از بهر یاد تست مرا این زبان که هست

15. نامرد را مراد بهشتست ازان جهان

16. ما را مراد روی تو از هر جهان که هست

17. گر گفته‌اند: نیست مرا با تو دوستی

18. مشنو ز بهر من سخن دشمنان، که هست

19. بیچاره آنکه خاک کف پای دوست نیست

20. ای من غلام خاک کف پای آن که هست

21. آشفته را گواه نباشد به عاشقی

22. زنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست

23. گر زانکه اوحدی سگ تست، از درش مران

24. او را بهر لقب که تو دانی بخوان که هست


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* عشق آمد و عقل همچو بادی
* رفت از بر من هزار فرسنگ
شعر کامل
سعدی
* مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکم
* تا لاله مگر روزی سر برزند از خاکم
شعر کامل
هلالی جغتایی
* یک ذره وفا را به دوعالم نفروشیم
* هرچند درین عهد خریدار ندارد
شعر کامل
صائب تبریزی