اوحدی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 71

1. ز پاسبانی همسایه گرد بام و درت

2. بدان رسید که دزدیده می‌کنم نظرت

3. درون خانه چو ره نیست، چاره آن دانم

4. که: آستانه پرستی کنم چو خاک درت

5. هزار بار گر از خدمتم برانی تو

6. دگر بیایم و خدمت کنم به جان و سرت

7. گر التفات به زر دیدمی ترا روزی

8. ز رنگ چهرهٔ خود در گرفتمی به زرت

9. تو بسته‌ای کمری بر میان به کینهٔ من

10. مرا چه طرف ز مهر تو چشم بر کمرت؟

11. نداشت هیچ درخت این بر جوان، که تراست

12. ولی چه چاره؟ که دستی نمیرسد به برت

13. خبر ز درد دل من به هر کسی برسید

14. ولی چه سود؟ کزان کس نمیکند خبرت

15. گذر کنی تو به هر جانبی و نگذارد

16. غرور حسن که: باشد بر اوحدی گذرت


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* صیقل روح و طباشیر جگر مهتاب است
* جام شیری که برد دل ز شکر مهتاب است
شعر کامل
صائب تبریزی
* ای زلف یار سخت پریشان ودرهمی
* دست بریده که ترا شانه می کند
شعر کامل
صائب تبریزی
* خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند
* آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
شعر کامل
سعدی