اوحدی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 805

1. ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشی

2. چه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشی؟

3. دل سخت تو کی بخشد بر آب چشم بیدارم؟

4. چو آنساعت که من گریم تو در خواب سحر باشی

5. گرم روزی دهی کشتن به زاری، بنده فرمانم

6. به شرط آنکه آنروزم تو نیز اندر نظر باشی

7. نجویی هرگزم، وآنگه که جویی پیش در باشم

8. ولی روزیکه من جویم ترا، جای دگر باشی

9. چه دانستم که از حالم نخواهی با خبر بودن؟

10. من این خواری بدان دیدم که میگفتم: مگر باشی

11. ترا از حال محنت‌های من وقتی خبر باشد

12. که عمری بیدل و صبر و قرار و خواب و خور باشی

13. فدای خاک پایت گر کنم صد سر به یک ساعت

14. نبندد صورت آنم که با من سر بسر باشی

15. ترا اندر شبستانش نباشد، اوحدی، باری

16. مگر بر آستان او نشینی، خاک در باشی


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* که می آید به سرقت دل ما جز پریشانی؟
* که می پرسد به غیر از سیل راه منزل ما را؟
شعر کامل
صائب تبریزی
* چه سود از روضۀ جنت اگر شیرین معاذالله
* ز کوی خود دری در روضۀ فرهاد نگشاید
شعر کامل
جامی
* آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
* دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
شعر کامل
سعدی