سعدی_گلستانباب سوم - در فضيلت قناعت (فهرست)

حکایت (21)

گدائی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود. یکی از ملوک گفتش: همی نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست. اگر ببرخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود.

گفت: ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاهان نباشد دست همت بمال چون من گدائی آلوده کردن که جو جو فراهم آورده ام. گفت: غم نیست که بکافران میدهم الخبثیات للخبیثین

1. گر آب چاه نصرانی نه پاکست

2. جهود مرده میشوئی، چه باکست؟

3. قالوا عجین الکس لیس بطاهر

4. قلنا نسد به شقوق المبرز

شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن. ملک بفرمود تا مضمون خطاب از وی بزجر و توبیخ مستخلص کردند

5. بلطافت چو بر نیاید کار

6. سر به بی حرمتی کشد ناچار

7. هر که بر خویشتن نبخشاید

8. گر نبخشد کسی برو شاید


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند
* کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
شعر کامل
حافظ
* غلام دولت آنم که پای بند یکیست
* به جانبی متعلق شد از هزار برست
شعر کامل
سعدی
* پیش چشمی که به یکتایی آن سرو رسید
* طوق هر فاخته ای های هوالله بود
شعر کامل
صائب تبریزی