صائب تبریزی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 2999

1. زخود هر کس که بیرون رفت کی با همرهان سازد؟

2. که مسکن نیست بوی پیرهن با کاروان سازد

3. ندارد پرده پوشی پای خواب آلود چون دامن

4. همان بهتر که تیر کج به آغوش کمان سازد

5. به نرمی خصم بد گوهر حصار عافیت گردد

6. که مغز از چرب نرمی عمرها با استخوان سازد

7. هلال عید می سازد قد خم گشته ما را

8. همان عشقی که در پیری زلیخا را جوان سازد

9. چه خواهد کرد با دلهای مومین آتشین رویی

10. که با آهن دلی آیینه را آب روان سازد

11. مکن اندیشه از زخم زبان چون عشق صادق شد

12. که چون شد صبح روشن شمعها را بی زبان سازد

13. به پایان چون برم این راه بی انجام را صائب؟

14. که حیرانی مرا در هر قدم سنگ نشان سازد


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* ظاهرش با باطنش گشته به جنگ
* باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
شعر کامل
مولوی
* گفتمش قد بلندت بصنوبر ماند
* گفت کاین دلشده را بین که چه کوته نظرست
شعر کامل
خواجوی کرمانی
* آن که صد نامۀ ما خواند و جوابی ننوشت
* سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت
شعر کامل
نظیری نیشابوری