امیرخسرو دهلوی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 1242

1. من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم

2. دلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم

3. صبا بوهای خوش می آرد از هر بوستان، لیکن

4. که خواهد زیست، چون می نارد آن بویی که من دانم

5. سر خود گیر و رو، ای جان دل برداشته، از تن

6. که این سر خاک خواهد گشت در کویی که من دانم

7. اگر تن مو شد و گر بگسلد جان نیز، گو بگسل

8. مرا از دل نخواهد رفت آن مویی که من دانم

9. بسوزی هر چه هست، ای باد، اگر آن سو رسی، اما

10. به تندی نگذری زنهار بر رویی که من دانم

11. چو کشتن رسم خوبانست، جان، گر حیله می دارم

12. ذخیره می کنم از بهر بدخویی که من دانم

13. چه پیچم بر درازیهای شب تهمت، چه می دانم؟

14. که هست این پیچش خسرو ز گیسویی که من دانم


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* دفتر فکرت بشوی گفته سعدی بگوی
* دامن گوهر بیار بر سر مجلس ببار
شعر کامل
سعدی
* چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
* سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری
شعر کامل
حافظ
* اگر کوه گناه ما به محشر سایه اندازد
* نبیند هیچ مجرم روی خورشید قیامت را
شعر کامل
صائب تبریزی